X
تبلیغات
رایتل

داستان دوم بهلاکت رسیدن شرطه عراقی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 21:31


داستان دوم

بهلاکت رسیدن شرطه عراقی

پدرم نقل میکردند سالی بطور قاچاق مشرف کربلا شدم از طرف خرمشهر مامورین عراقی مرا دستگیر کردند و در زندان سیاسی حبس شدم کسانی که در زندان بودند بدنهای آنها باد کرده بود من برای آن که به سرنوشت زندانیها گرفتار نشوم به رئیس زندان پیشنهاد دادم که من حاضرم زندان را آب و جارو کنم و حتی حیاط و اسطبل را تمیز کنم.

رئیس زندان با پیشنهاد من موافقت کرد و من هر روز صبح از زندان بیرون می آمدم و اداره و صحن زندان را تمیز میکردم و ظهر کنار حوض وضو می گرفتم و میرفتم زندان و نماز ظهر و عصر را می خواندم و خیلی سر حال و شاداب بودم زندانیان بمن می گفتند ما چرا بدنمان باد کرده و بیمار شدیم و افسرده ایم ولی شما سالم و شاداب هستید من علت بیماری آنها را به آنها گفتم که نباید بیکار باشند و هیچ حرکتی نکنند .

یک روز که در آخر اسطبل مشغول نظافت بودم بک مامور عراقی که خیلی قوی هیکل و بلند بالا بود آمد پیش من گفت ای مرد به شما می گویند سید یعنی چه گفتم یعنی اولاد زهراء تا این را گفتم شروع کرد به من کتک زدن و بعد گفت اولاد زهرائی گفتم آری مرا بلند کرد به زمین زد و به جرم سید بودن کتک زیادی به من زد خیلی دلم سوخت که این مرد خبیثچقدر با حضرت زهرا دشمن است فردای آن روز برای تمیز کردن زندان بیرون رفتم دیدم که صدای مامورین عراقی بلند است و دادو فریاد میکنند رفتم ببینم چه خبر است دیدم همان مامور عراقی که بخاطر سید بودن من را کتک زده بود مورد غضب حضرت قرار گرفته و روی زمین نزدیک درب زندان افتاده و ناله میکند و بدن او ورم کرده ولی این باد شکم او بقدری زیاد شدکه کار به جایی رسید که یک مرتبه شکم او از اثر باد و ورم صدای عجیبی کرد و ترکید و روده هایش بیرون آمد و بدرک واصل شد به جرم اینکه به اولاد حضرت زهراجسارت کرد و او دشمن سادات بود خداوند تمام دشمنان حضرت را نابود کند.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد