X
تبلیغات
رایتل

داستان نوزدهم ملاقات با حضرت خضر نبی علیه السلام در راه کربلا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 00:09

داستان نوزدهم

ملاقات با حضرت خضر نبی علیه السلام در راه کربلا

 

این داستان را مرحوم آیه الله حاج شیخ مرتضی حائری در کتاب سردلبران صفحه 200 نقل کرده اند.

البته مرحوم سلاسه السادات حاج آقا فروغی در سخنرانی خودکه درباره سرگذشت سفر کربلا داشتند این داستان  فرمودند که نوار آن موجود است و آن داستان را برای خود بنده هم بیان فرموده بودند ایشان فرمودند آن سالی که پیاده کربلا مشرف شدم، در موقع مراجعت از عتبات عالیات از شهر مقدس کاظمین به طرف بغداد حرکت کردم و از آنجا به طرف مرز ایران آمدم مریضی من به شدت عود کرد، کم کم مریض و ضعیف شدم و بعد علاوه بر بیماری مبتلا به خون دماغ شدم. در طول چند روز قدرت و توان من تمام شد که دیگر قدرت راه رفتن نداشتم وقتیکه به یکی از روستاهای اطراف کرمانشاه رسیدیم استخوانهای بدنم نمایان شده بود خیلی نحیف و نا توان شده بودم و از طرفی هواخیلی سرد و برف زیادی هم آمده بود که دیگر طاقت پیاده رفتن را نداشتم قلعه ای بود که از آنجا الاغی را اجاره کرده که فرسنگ یک ریال. تا مرا چاروادار ببرد تا سیاوشان من با چار وادار شرط کردم یک لحاف بردارد برای من زیرا بدن من خیلی‌ضعیف شده بود و او قبول کرد من به جارودار گفتم آن لحاف را بده که از سرما بدن من یخ می زند او گفت: همان ‌گلیمی که روی الاغ است بالا پوش قرار بده من باو گفتم بنا بود لحاف برداریدگفت: ما به این‌گلیم،می‌گوئیم لحاف و لذا من نیمی از گلیم که قسمتی از آن روی الاغ بود و به خود پیچیدم ولی این نیم گلیم کهنه جلوی سرما را نمی گرفت. لباس من فقط یک پیراهن و یک قبای نازک بود عمامه هم به سرم بود تا آمدیم دامنه کوه سرما فشار آورد. گفتم: یک مکانی پیدا کن که بروم در آن پناه بگیرم تا صبح شود. گفت: من تمام بوته های این بیابان را کنده ام میدانم هیچ پناهی اینجا نیست. گفتم: پس جائی را پیدا کن که شن باشد و من بروم داخل شنها والا هلاک می شوم. در این فکر بودم که مرکز شنی پیدا کنم که داخل شنها بروم ناگهان دیدم در کنار جاده روشنائی پیدا است به چار وادار گفتم من را ببر نزدیک این روشنائی به آن طرف رفتیم ولی او نمی دید و من هم قدرت نداشتم با دستم به گردن الاغ اشاره کنم و او را به طرف رو شنائی راهنمائی کنم خلاصه الاغ رفت طرف روشنائی دیدم دری باز است. در داخل آن اطاق در یک طرف یک بخاری دیواری که هیزم در آن شعله می کشید طرف دیگر اطاق سماور بزرگ شاهی مجلسی بود به علاوه استکان ها ردیف چیده شده بود و یک پیرمرد خوش برخورد کمر بسته در آنجا بود با خوشروئی کامل به طرف من آمد و مرا بغل گرفت و از روی الاغ پائین آورد و نزدیک بخاری نشاند، و فورا رفت یک مقداری نان و پنیر برای من آورد کاملا گرم شدم و اول طلوع فجر وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. پس از آن همان پیر مردمرا دوباره روی الاغ گذاشت به ا داخل اطاق نیامد پدرم فرمود: بعدا فهمیدم چرا چاروادار اصلا این بساط مفصل را نمی دید . ولی بعد چاروادار عقب عقب می آمدمثل اینکه دنبال روشنائی می گشت.


نظرات (2)
من خواب خضر نبی رو دیدم مقداری از محاصن و موهاش سفید بود به خاطر محرم عبا و عمامه مشکی پوشیده بود و بسیار مهربان بود بهم گفت من خضر نبی هستم سوار اسبی شدیم و به هوا پرواز کردیم داشتم کل دنیا رو میدیدم که یهو دودل شدم گفتم مگه هالیوود که ما با اسب تو اسمونیم بعد یهو دیدم انگار اسب رو با طناب بستن به ختطر همین میتونه بپره باز دودل شدم گفتم نکنه بیافتیم که یهو سقوط کردیم البته اسیبی ندیدم و الان که تز خوابم ده و دوازده سالی میگذره دقیقا ایمانم مثل اسب ضعیف شد ولی الحمدالله اسیبی ندیدم و دوباره میخوام معنویاتم رو زیاد کنم چند وقت پیش هم خواب دیدم یک نفر یه کاسه اب بهم داد گفت همون اب حیاتیه که خضر نبی ازش خورده به نظرم هرکی به هرچی اعتقاد داشته باشه خدواند دیدارش رو چه در خواب یا بیداری نصیبش میکند
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد