X
تبلیغات
رایتل

داستان بیست و پنجم خواستن مرگ فرزندش  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 20:38

داستان بیست و پنجم

خواستن مرگ فرزندش

 

مرحوم حاج سید رضا فروغی می فرموند: بعد از فوت همسرم تمام جهیزیه اش را به فقرا دادم و تا یک ماه شبها کنار قبر او می خوابیدم و این شعر را گاهی کنار قبرش زمزمه می کردم

کمان ابرو گمان کردی که من سام نریمانم

سی سال بعد از فوت همسرش هر زمان کنار قبرش می آمد گریه می کرد. آن مرحومه فرزندی به نام سید جواد فروغی از خود به یادگار گذاشته بود که کسی نبود از او پرستاری کند نگهداری سید جواد به عهده مادر زهرا خانم بود پدرم می فرمود برای آنها مشکل بود و می گفتند این زن رفته و این بچه را برای ما گذاشته و بچه را تحقیر می کردند تا این که پدرم خواب زهرا را دید که برای پسرش ناراحت است و پدرم از خواب بیدار میشود و برای آن که زهرا در عالم برزخ ناراحت نباشد، می گوید چاره ای ندیدم جزء اینکه مرگ فرزندم را از خدا بخواهم برای من سید جواد زیباترین و بانمک بود که مژه چشمش به اندازه یک بند انگشت بود و یادگار همسر     مر حومه ام بود .  

و به ناچار تن به این کار دادم. شبی نماز خواندم و مرگ فرزندم را از خدا خواستم پسرک زیبایم بعد از دو روز تب کرد و بیمار شد و از دنیا رفت. بعد از فوت فرزندم زهرا را در خواب دیدم که خوشحال است و ظاهرا فرزندش نزد او بود.

 این هم یکی از شگفت انگیز ترین داستانهای حاج  آقارضا بود.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد