X
تبلیغات
رایتل

داستان سی: توفیق 18 سال خدمت به مرجع عالم تشیع حضرت آیه الله العظمی حجت رضوان الله تعالی علیه  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 17:31
مرحوم مغفورحاج سید رضا فروغی چون قریب 18 سال در محضر حضرت آیه الله العظمی حجت رحمه الله علیه بودند و لذا علماء وطلاب  حوزه علمیه با ایشان آشنا بودندواغلب، ایشان را می شناختند وهمچنین چون کتابدار کتابخانه مبارکه حجتیه بودند و طلاب در طول35 سال مراجعه برای مطالعه به کتابخانه واز ایشان کتاب مورد نیازشان را می گرفتند ولذا ایشان در حوزه مورد شناخت اغلب علماء وطلاب بود واز طرفی چون شاگردان آیه الله العظمی حجت بیشتر فضلا وعلماء و مراجع این زمانندوحتی بعضی از آن شاگردان به نجف  هجرت کردن به نجف ولذا چه در ایران وچه در عراق علماء ودانشمندان با پدرم آشنا بودند وعجیب آن است همه ازسوابق درخشان وخدمات اوتعریف می کردند مثلآ اینجانب سالی مشرف شدم کربلا در نجف اشرف در حرم امیر المومنین در پایین پا، موقع نماز صبح نماز جماعت بر قرار شده بود وامام جماعت شهید آیه الله العظمی غروی رحمه الله علیه( صاحب کتاب التنقیح ) بود رفتم خدمت ایشان سلام کردم ودست ایشان را بوسیدم وعرض کردم بنده فرزندمرحوم حاج سید رضافروغی هستم که خدمت آیه الله العظمی حجت بودندهمین که نزد ایشان نام پدرم رابردم خیلی تعریف از پدرم کردند و فرمودند پدر خوبی داشتی خدا ایشان را رحمت کند  ویا در شهر قم موقعی که نام پدرم را محضر مراجع قم مانند حضرت آیه الله العظمی حاج شیخ جواد تبریزی ـ آیه الله صافی ـ آیه الله مکارم  آیه الله نوریآیت الله فاضل می بردم انها از ایشان تعریف می کردند وآیه الله مکارم سالهای زیادی شبهای پنج شنبه در کتابخانه حجتیه درس اخلاق می‌فرمودند و پدرم می فرمود ایشان مکارم الاخلاق است ولذا من افتخار می کنم که گویندگان وخطبا ونویسندگان وعلماء ومراجع همه از پدرم تعریف می کردند که جدأ کمتر شخصیتی است که در این حوزه علمیه این طور از ایمان وتقوا و اخلاق او تعریف کنند وعلما سابق هم تعریف می کردند مرحوم آیه الله العظمی حاج شیخ مرتضی حا‍ئری می فرمود من چهل سال است که ایشان را می شناسم ویک دروغ از ایشان نشنیدم باور کنید ائمه جماعات وحتی امام جمعه محترم قم حضرت آیه الله جوادی آملی چون در کتابخانه حجتیه زیاد برای مطالعه می آمد که روزی کتابی خواستند پدرم کتاب را آورد وکتاب را باز کرد وفرمود شما امروز در درس آیه الله العظمی بروجردی این صفحه از کتاب را می خوانید واو تعجب کرد وهم چنین آیه الله مشکینی بعد از فوت آیه الله حاج شیخ عباس تهرانی درس اخلاق در کتابخانه حجتیه صبح جمعه می فرمودند ومراجع دیگر مانند مرحوم آیه الله العظمی نجفی می فرمودند پدرت حاج سید رضا فروغی در خوبی اسراف کرده است ومورد اعتماد مرحوم آیه الله العظمی حاج سید احمد خوانساری آیه الله العظمی  حاج سید محمد رضا گلپایگانی بود وسالهای زیادی ماهی چند مرتبه منزل مرحوم آیه الله حاج سید احمد زنجانی می رفتند.

داستان بیست ونهم انس با عرفان و زهد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 17:29

  حاج سید رضا علاقه فوق العاده ای به عرفان اسلامی داشت و لذا درس اخلاق عارف زمانه مرحوم حاج حسین فاطمی را،که شبها ی جمعه  در محله تکیه سید حسن در بیت آیه الله فاطمی مجلس منعقد می شد شرکت می کردند ودر ان مجلس  چقدر مستمعین گریه کردند و خودم( سید عباس ) چند بار  با پدرم در آن مجلس شرکت کردیم  این جمله را یادم هست  که مرحوم ایت االله حاج اقا سیدحسن فاطمی  بالای منبر در درس اخلاق فرمودند که مرحوم حاج اقا رضا همدانی می فرمود اگر موقع نماز دست شما یا لباس شما نجس باشد فورا ان را اب می کشید  ومشکلی نیست  ولی مشکل ان است که روح انسان الوده به گناه شود وقلب انسان را سیاه کند که اگر بخواهیم این الودگی را از روح وروان برطرف کنیم خیلی دشوار است ولذا آنانی  که دارای روح پاک وبدن ولباس پاک هستند نمازشان مورد قبول است(انما یتقبل الله من المتقین).  و همچنین پدرم قریب 20 سال در درس اخلاق مر حوم ایت الله حاج شیخ عباس تهرانی شرکت می کرد که صبحهای جمعه در کتابخانه حجتیه مجلس دعای ندبه تشکیل می شد و قبل از خواندن دعای ندبه حاج شیخ عباس تهرانی درس اخلاق می دادند و در ضمن سخنرانی مطالب عرفانی- اخلاقی- تاریخی- قرآنی بیان میکردند  و بعد دعا را شروع می کردندیادم نمی رود جمله: ((اللهم انظر علینا نظره الرحیمه)) تکرار می کرد و عرفای آن زمان عبارت بودند از مرحوم آیه الله قاضی وامام خمینی مرحوم حاج اقا سید حسین فاطمی مرحوم حاج شیخ عباس فاطمی مرحوم ایتالله شیخ مرتضی حایریو مرحوم آیه الله محمد حسین طباطبائی که پدرم خیلی با ایشان مانوس بود و برای نوشتن تفسیرالمیزان از کتابخانه هر کتابی می خواستند به عنوان امانت به ایشان میدادند، و لذا پدرم با چنین شخصیتهایی مانوس بود که به فکر عالم آخرت بود و همیشه درباره معاد و عالم برزخ و عالم پس از مرگ می گفت..دوستان قدیمی ایشان این راه  و روش را داشتند ولذا جناب اقای حاج حسین نجار(از دوستان قدیمی پدرم)به من فرمود من هر روز صد مرتبه صلوات می فرستم وثواب ان را به روح پدرت هدیه میکنم.با اینکه 24 سال از رحلت پدرم گذشته بود.

داستان بیست و هشتم تبلیغ ایشان عملی بود  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 17:25

داستان بیست و هشتم

تبلیغ ایشان عملی بود

 

مرحوم حاج رضا فروغی رحمه الله به نماز جماعت، نافله ، تعقیبات نماز ، نماز شب و رفتن به مسجد و حرم مطهر حضرت معصومه خیلی علاقه داشت و لذا تعقیبات نمازهای یومیه را از حفظ می خواند و من خودم شاهد بودم بعد از نماز صبح با صوت بلند تعقیبات نماز صبح را از حفظ می خواند و در موقع وضو گرفتن ادعیه را بلند بلند می خواند .

در شب جمعه اول ماه رجب لیله الرقائب اعمال آن را انجام می داد شبهای جمعه ماه رمضان تا صبح بیدار بوده و خدا را عبادت می کرد و شب 19و 21و 23 بعد از آنکه مقارب غروب آفتاب غسل شب قدر را می کرد قبل از نیمه شب می رفتند مسجد و در جلسه مرحوم آیه الله حاج شیخ عباس تهرانی شرکت می کردند و بعد از ساعتها که طول می کشید سحر مشرف می شدند حرم حضرت معصومه برای دعای کمیل و دعای شب عرفه ایشان ترک نمی شد و صبح جمعه دعای ندبه و غروب جمعه دعای سمات را با حال خوش و با صوت زیبا می خواندند صبح جمعه نماز جعفر طیار را می خواندند و در دهه اول ذیحجه ادعیه آن را می خواندند .

یادم نمی رود در فصل بهار روز جمعه در باغ زنبیل آباد رفتیم و کنار جوی آبی زیر درخت توت نماز جعفر را اقامه کردند این اعمال و کردار ایشان باعث شد که ما هم از ایشان یاد بگیریم و این برنامه های مقدس را اجرا کنیم که خانه ایشان برای ما دانشگاه علم و عمل بود و بهترین معارف دینی را از ایشان آموختیم.تمامی زیارت نامه امام رضا را در صحن و سرای ایشان تلاوت می کردند و این خاطرات همیشه و همه زمان در ذهن ما باقی خواهد ماند و مرحوم پدر و مرحومه مادرم در تمامی ثواب عبادات و ستایشهای ما،با ما شریک هستند که این معنی باقیات الصالحات است.و درباره آداب و زیارت حضرت امام رضا علیه السلام تمام زیارت نامه ها را می خواندند و نماز زیارت حضرت امام رضا و نماز جعفر طیار را در بالای سر حضرت رضا می خواندند و لذا الان هر چه اعمال نیک فرزندان ایشان انجام دهندو بدیگران بگویند مرحوم پدرم و مرحوم مادرم در ثواب شریک می باشند و لذا این باقیات الصالحات است .

هر که با مردان حق پیوست گرفت

                                    قطره چون واصل به دریا می شود دریا شود

داستان بیست و هفتم خاموش شدن آتش در کتابخانه  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 12:37

داستان بیست و هفتم

خاموش شدن آتش در کتابخانه

 

مسولیت کتابخانه مدرسه مبارکه حجتیه را به پدرم واگذار کردند و لذا کتابداری کتابخانه را به عهده داشت و این مدال افتخار را آیه الله العظمی حجت به ایشان داد پدرم امانت مردم را به وجه احسنت نگهداری می کرد و نزدیک 35 سال در آنجا خدمت کرد و این کتابخانه گنجینه ای از کتب فقهی و اصولی – تاریخی- فلسفی- عرفانی- تفسیر قرآن- احادیث اهل بیت- ادبی و علوم قریبه می باشد و لذا علماء و طلاب زیادی برای مطالعه کتب مراجعه می کردند تعدادکتابخانه در 25 سال قبل بسیار اندک بود( کتابخانه فیضیه- کتابخانه ها مسجد اعظم- کتابخانه آستانه حضرت معصومه) و طلاب برای مطالعه صبح و عصرو بعد از نماز شب مرتبا مراجعه می کردند و کتابخانه تاساعت چهار نیمه شب باز بودخلاصه مدتها این کتابخانه باز بود تا اینکه بعداز 35 سال در کتابخانه بخاری نفتی روشن بود و شعله بالا می گیرد پدرم برای اینکه بخاری را از کتابخانه بیرون ببرد بخاری را تا نزدیک در می آورد و همین طور شعله بالا می رفت و خیلی ایشان وحشت کردند زیرا اگر شعله آتش به کاغذ برسد هم آتش می گیرد خلاصه تا درب کتابخانه می آورد ولی چون یک درب کتابخانه باز بوده ممکن نبود آن یک در باز شود و لذا بخاری از کتابخانه بیرون نمی رود و همین طور شعله بالا می رفت پدرم مضطرب شده بود که می بیند یک سید نورانی- زیبا و خندان از پله های ساختمان بالا تشریف می آورد و به راحتی بخاری را می گیرد و از در بیرون می برد و بخاری را خاموش می کند و آن سید نورانی می خندد و می فرماید وحشت نکنید و بخاری خاموش شد پدرم خیلی وحشت کرده بود و می فرمود: اگر این آقا به فریاد من نمی رسید تمام کتابها می سوخت و تمام کتابها از بین می رفت.و لذا می خواستم خودم را از بالای کتابخانه به حیاط پرت می کردم زیرا آنقدر اوضاع وحشتناک بود که دیگر حواس و مشائرم کار نمی کرد و با پا به بخاری لگد می زدم که حتی کفش من سوخت و پدرم می فرمود بعدا فهمیدم این آقا امام زمان عج بود زیرا فورا از نظرم پنهان شد و نه منت سرم گذاشت و نه به دیگران گفت که من بخاری را خاموش کردم .الحمدالله تمام کتابهای کتابخانه سالم ماند و با توجه به نظر امام زمان عج نه موریانه به این کتابخانه ریخت و نه به وسیله دیگر این کتابها از بین رفت و بعد از 55 سال کتابخانه هنوز پابرجاست. 

داستان بیست و ششم خواب دیدن آیه الله العظمی بروجردی  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 23:13

داستان بیست و ششم

خواب دیدن آیه الله العظمی بروجردی

 

پدرم می فرمود روزی با حاج محمد حسین احسن که مسئول شهریه آیه الله بروجردی بود، برخورد تندی پیدا کردیم که من مورد ستم قرار گرفتم و از حق خودم دفاع کردم و ایشان به گفته من توجه ای نکرد و دور نامم در دفتر شهریه خط قرمز کشید و مرا از شهریه محروم کرد و آن زمان فقط یک دفتر شهریه بود زیرا فقط مرجعیت منحصر به فرد بود و علمای دیگر دفتر شهریه نداشت و این مطلب برای من خیلی سنگین تمام شد و کسی نبود از من دفاع کند زیرا مسئول شهریه از موضع قدرت برخوردار بود و کسی جرات نداشت با آنها نزاع کند فقط در آن مجلس یک نفر از من دفاع کرد زیرا ملاحظه فرمودند من مظلوم واقع شدم و آن شخصیت، ابو الزوجه مرحوم حاج آقا احمد خمینی رحمه الله علیه مرحوم آیه الله العظمی سلطانی مدرس کتاب کفایت الاصول بودکه پیش از 30 دوره درس دادند و با مرحوم بروجردی خیلی مانوس بودند و براحتی میرفتند و ایشان وقتی محضر آقا از من دفاع کردند و لذا مسئول دفتر شهریه باز اسم مرا وارد دفتر کردند  ولی من خیلی ناراحت بودم که چرا یک مرجع این چنین اشخاصی را انتخاب کرده که سرنوشت طلاب را به دست بگیرند و آبروی طلاب را براحتی بریزند . شبی آیه الله بروجردی در خواب دیدند که چند پالان به دست ایشان بود که هر کدام را برای کسی آماده کرده بود و یک پالان به دست ایشان بود که هر کدام را برای کسی آماده کرده بود و یک پالان کوچک  به دست ایشان بود که از خواب بیدار شدم با دیدن این خواب  فهمیدم که ایشان با کنایه  میخواستند به من بفهمانند  که از ایشان کار میکشد  واگر گاهی اشتباه بکنند  اقا مواظب انها است 

داستان بیست و پنجم خواستن مرگ فرزندش  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 20:38

داستان بیست و پنجم

خواستن مرگ فرزندش

 

مرحوم حاج سید رضا فروغی می فرموند: بعد از فوت همسرم تمام جهیزیه اش را به فقرا دادم و تا یک ماه شبها کنار قبر او می خوابیدم و این شعر را گاهی کنار قبرش زمزمه می کردم

کمان ابرو گمان کردی که من سام نریمانم

سی سال بعد از فوت همسرش هر زمان کنار قبرش می آمد گریه می کرد. آن مرحومه فرزندی به نام سید جواد فروغی از خود به یادگار گذاشته بود که کسی نبود از او پرستاری کند نگهداری سید جواد به عهده مادر زهرا خانم بود پدرم می فرمود برای آنها مشکل بود و می گفتند این زن رفته و این بچه را برای ما گذاشته و بچه را تحقیر می کردند تا این که پدرم خواب زهرا را دید که برای پسرش ناراحت است و پدرم از خواب بیدار میشود و برای آن که زهرا در عالم برزخ ناراحت نباشد، می گوید چاره ای ندیدم جزء اینکه مرگ فرزندم را از خدا بخواهم برای من سید جواد زیباترین و بانمک بود که مژه چشمش به اندازه یک بند انگشت بود و یادگار همسر     مر حومه ام بود .  

و به ناچار تن به این کار دادم. شبی نماز خواندم و مرگ فرزندم را از خدا خواستم پسرک زیبایم بعد از دو روز تب کرد و بیمار شد و از دنیا رفت. بعد از فوت فرزندم زهرا را در خواب دیدم که خوشحال است و ظاهرا فرزندش نزد او بود.

 این هم یکی از شگفت انگیز ترین داستانهای حاج  آقارضا بود.